تبليغاتX
سنگی در آبهای پنهان
ادبیات (شعر و ...)
-از کجا؟!

از خشایار شاهی که با شلاقش بر دست رو به ابی ها در قامتت قد می کشد....رقم بزن

من از ریگهای چسپیده بر تنم که نه..

تو از سنگهای افتاده در خوابت

سنگی در دستهایم انداخته ای

که دایره در دایره اش را

رقصیده ام.......می رقصم

 

شبآب با لرزش ستاره گان چه خوش می رود

سنگی در ابهای پنهانم ..بینداز

و ابی برسنگت

که خاصیت جادوست

وجای دوست!

و دوست من اگر تو باشی..وای

بینداز!

به اشاره ی جادو بینداز

از یک حباب هم حتا نمی گذرم

می رقصم انچنان در اعماقش

که ارواح جزیره های اسمانی

سر خط .خطوط تنم را بکشند

بالا..بالاتر...اسمان..اسمانی تر

تا فرشته ای میان هوا وزمین به بوسه ای بربایدم

و معماری نوازشم را در سحر چشمانش قاب بگیرد

وبه خدا هدیه کند....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 21:21  توسط محمدحسن مرتجا  | 

دوستان : دو شعر جدید از من در سایت چوک بخوانید

http://www.chouk.ir/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 17:32  توسط محمدحسن مرتجا 

سایت مجله ی ادبی گیور"

در شماره ی اخیر خود ویژنامه ای بر کارنامه ی شاعری من :با گفتگو. ..نقد...شعر...کتابها.تدارک دیده...دوستانی مایلند می توانند سایت را به همین نامی که نوشتم سرج کنند..وبه مجله ادبی دسترسی پیدا کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:57  توسط محمدحسن مرتجا 

سوسوی تنت که در سویی حل می شود

اغوشت چند قلو می زاید

 

جایی از تاریخ فرستاده می اورد:

قرار ملاقات دارید

نو با پیراهنی از طنازی حدس ها راه افتادی..

 

تفاوت؟!

بله تفاوت را بردار....بردارم

بگذار این جوان برود سربازی جایی از اسمان و دریا

پخته شود..بگردد

عاشق شود ..در متن ابرها

برگردد و با هر نگاهی زمین سخت ما را پاک کند

نه...دیگر دست نمی دهد

و / یادش بخیر/ یک جمله عادی نیست

او کلاهش را در سیاه مستی هم

برای هیچ لعبتی بر نمی دارد

گرچه گاهی جغجغه ی  فلاسفه ی یونان در تنش

خلخال دختران خلیج را مست می کند

وچبق مردان خسته ی ایل را در باد روشن....

 

بردار هر که به بر..دار بر می خورد

تا به غروبی بر دارت نکنند

 

در بزنند و بقچه ای بر دستهایت بگذارند

بو بکشی

ودر ننوی - دم وبازدمت

زیبای ساسانی را خواب ببینی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 21:30  توسط محمدحسن مرتجا  | 

ای تو صور سایه ات.....اخر تنها شدن

وناخن کشیدن بر سکوت شیشه گی ها

وباد بر چشمان خواب کاشتن.....

 

ای تو صور سایه ات    عقده ای شدن

به بیمارستان روان رفتن

و دانه های سیاه غروب را برق دادن

وفیکس کردن.......شوک دادن

 

اینجا که خوابهایم ...خواب نمی روند از تو

هی پروانه و زنبور عسل شدن

وچرخیدن و پریدن بر گرد گل ها وباغ هایی............که نمی دانم کجا؟

و..............

نه!

از یادم نمی رود

چراغ میوه ها را روشن گذاشتی

و از جامه ی سبز ها لخت شدی

وهر چه برگ را بوسه کردی

حتا ان درخت توت باغ را

در تو ات...من ات ...او ات .....تکاندی   می تکانی

وچشمان این همه را در دهانت - فند- اب کردی

و راه دادی به سوی اب های پنهانت...

 

ای...ای..دستهای جوان چه سایه ها را  من و تو

پای چه کلمه ها خاک کردیم

و تشبیه را به خانه ی سالمندان بردن

تمثیل را به خانه ی بیلاقی یش   در کوهستان عادت دادن

استعاره را دم به دم زنگ زدن     خوش وبش کردن

وقرار و مدار گذاشتن

وحال واینده را الماس بدخشان بر گردنش کردن

ایجاز را دعوت کردن به شعری که حالش خوب باشد

و دور کردنش از شعری فراری که دم     می دهدش

 

وعقده

سنگ......سرد......سگ

وجخ جخ:

چخ امروز از مادر نزاده ام

و پا پا:

پایتخت این قرن دیوانه کجاست؟

ومستی؟

زمانی برای مستی اسب ها

و(...................................)

باغی این یاغی؟!

ببر جایی ولش کن

یا سر به نیستش کن

-اخ سرم...

 

۱-جخ امروز از مادر نزاده ام /سطری ازشاملو/

۲-پایتخت این قرن دیوانه..../سطری ازاخوان/

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:30  توسط محمدحسن مرتجا  | 

سال نو بر همه ی دوستان :شاعران..نویسندگان..علاقمندان ادبیات مبارک

صبا زمنزل جانان گذر دریغ مدار       وزو به عاشق بیدل خبر دریغ مدار

بشکر انکه شکفتی بکام بخت ای گل     نسیم وصل زمرغ سحر دریغ مدار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 13:0  توسط محمدحسن مرتجا 

ان نخلی که می خواستی در قامتت بیاستد

و فقط کمی از شاخه ها و خرماهای رسیده اش در گیسوانت رها شود

( شد؟!)

...............

گرم ترین چشمان دریا را به سفره ایم

دریا را صدا بزن بیاید

با ما شام بخورد

 

اما  گفته باشم

این بار که با دریا بنشینم

حرف را به اعماق خواهم کشاند

۲

دراین دستشویی پارک

با الات تناسلی یت تناسب خود را از دست می دهی

خیابان در دم وباز دمت سنگین وکم می شود

ومنگ سر بر سبز دیوار می کوبد

و از دستهایش مشتی ماهی وا می رود ومی ریزد

 

برویم

( زنی سوار بر قایق بر ابهای پنهانت خیره بر طلوع ماه پارو می زند)

برویم/ پیاده رو در انتظار حکم جلب توست

می گذارد به اولین ایستگاه برسی

انجا کریم خان زند با جند اژان انی دسبندت می زنند

می برندت  دارالسلطنه..........انباری

می اندازنت کنار اقا محمد خان قاجار........

 

شب .شب جیغ می کشی

و گوشت وخونی از تو با چوب خیزران به بیابان می زند:

ای ول .... ای ول....

 

اقا محمد خان یک ریز رویا می بافد

فتح تهران را در چشمهایش صابون می زند

و حلقوم   استخوان نازکش در گلوی تو گیر می کند

بالا می اوری

با

لا

می

ا

و

ری

 ۳

 مشکو کند در این کی ورد های ما- پ و ژ

هی جای همد یگر را عوض می کنند

گاهی هم که  بد جوری جیم می زنند...

سرشان به کجا بند است؟

 

از متن دستهای ما جریره ای در ابعادی عجیب بیرون زده است

مشغولست به کجا؟

که تن تنان ما را نمی نویسند

که به ماهیان نمی گوید

سرمه می کشند پریان هر شب از عریانی دختری که چشمانش سهم موج

مشغول است پنجره تا کجا؟

که دست زیر / دست را می نویسد

ودست به دست میشود / در خوابی که نمی رود خواب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 21:38  توسط محمدحسن مرتجا  | 

ازمیدان شهرداری بیرون زده بود

همینطور گیسو رها در باد

شده بود دستان من

 

حالا > جایی دستم که دست خودم نیست

سر به سر گرد باد می شود

وبه باد می رود

انگار که نه !

انگار که اصلا !

-چی؟

برو.....برو

کشکت را که نه!

دهان اخرینی که روی دستت مانده بسای

دارم یاد می گیرم  الفبای این اشاره ی بی جایی را

که روی چشمانم کنده ای

وشرم از هر که نبرم از بوی خون تازه می برم

ان دور:

ترکیب سایه ها بر گرمی ران هایش گریه ی طفلی  را دست می کشد

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 13:48  توسط محمدحسن مرتجا  | 

دلمان همیشه برای بیژن الهی تنگ بود

اما حالا مرگش- زلال و پاک- از دلتنگی هامان سر ریز می شود

وجای خود را اینجا نه !  انجا نه۱!

بلکه جایی که هی: گورت را گم کن     سیال وجاری است

جایی که جمهور شعرش  در یا ها را روشن می کند:

دورتر سخت دورتر .یک فلس من به زیر صلیب افتاده است

ایا روز است؟                                                     

از گرمای زیاد نقا بهامان را برمی داریم.

می رویم به دور .به انجا

زیر صلیب تخم مرغی

نصف می کنیم وبه هم می زنیم

به سلامتی/ ومرگ- دره رانفس زنان نقره ای می سازد

دورتر صفحه ی موسیقی

زیر صد ناخن مه گرفته

زیبا می چرخد/       وصدا همان صداست

ایاروز است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:29  توسط محمدحسن مرتجا  | 

در کنار خلق شعر ونقد ونگاه گاهی برش هایی زیاد وکم روی حواسم می ماند که به شکلی

صدا یم می زنند تا بنویسمشان/ جند تایی از این محصول را تقدیم می کنم.

۱-جه صفی بلند از فکر ها روبرویم قد کشیده اند .به نوبت می ایند تا به انها فکر کنم وسهمشان

از فسفر مغزم را بگیرندوبروند با این همه اما این فکر ناقلا ٬! را ببین بلند وجوان - که دو بار در

صف می ایستد تا بیشتر به او فکر کنم -وهم سهمیه اش را یک بار دیگر بگیرد

۲- من که فراموش کردم زخمها را / اینه فراموش نمی کند

۳-هنوز من- نمی دانم - است ونمی دانم -من-که در هم رسوخ می کنند واوضاع را عجیب می کنند

انگار -نمی دانم - در هیات شاه عباس با لباس مبدل در گستره ی  من سیر حال و احوال می کند

۴-چرا نگویم دختر:نگاهت پیانو ایست که سر انگشتان سکوتم بر ان به رقص می ایند

۵-خواب بودم یا بیدار : خیابان تبدیل عابران را انقدر داشت تند / که در اخرین ایستگاه سگ شدم

و واق  واق

۶-ان دست نبود / جا دستی بود که ۵ انگست در ان می سوختند وخا کستر می شدند

۷-برف می بارد و بر شانه ی ادم کلمه ها  چند کبگ خواب رفته اند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 20:34  توسط محمدحسن مرتجا  |